دکلمه ها

Badakhshani on Facebook

We have 2 guests and no members online

روز باز آمدنی است

 وهم نیست

نه نه

باوری است مرا

روز را دیده ام و زیسته ام

 

و توهم که خودک را زیر بوریا زده ای

می دانی

فکر کن!

چرت بزن!

یادت ار نیست نشانی دارم

 

مثل شب نیست، سپید است

ماه را نوکر نیست

جامه اش از خورشید

 

یادت است؟

وقتی او می آمد

و شب از همهمهء آمدنش

رنگ می باخت؟

بوم غاری می جست؟

سایه در زیر درخت پُت می شد؟

 

روز را زیسته ایم

گرچه شب آمده است و دلش رفتن نیست

ور زمان ساکت است

بگذارش که ساکت باشد

 

من زمان می گردم

می دوم تا دلش و تا پی شب

و در آن گوشه یکی فریادی

می برآرم

به کردار هزاران شبگیر

می درم دامن شومش و از آن چاک یکی پرچم را

می فرازم که سپهدار روز

عزم راسخ مرا

به تماشا خیزد

 

و جگرگاه پلید شب را

با یکی نیزه یی از سوز دلم پاره کنم

و بخوانم که بدان!

کز سپید جامه یی آزاده یی من زاده شدم

دار هم از سر من پابرجاست

و امیدم ز دل وحشی ترین جنگل سبز

روز را در جگرت زیسته ام

روز در من جاریست

روز باز آمدنی است

 

باورم کن

بخدا! 

روز باز آمدنی است

 

پنجم می ۲۰۱۱

گاه: ۰۱:۵۰ شب

امستردم

من ایرانم

گزیدهء سوم: پایان یک سکوت

برگردان شده از زبان های دیگر

گزیدهء دوم: بهار بیداری

گزیدهء یکم: موسم خموش