دکلمه ها

Badakhshani on Facebook

We have 2 guests and no members online

بیا زردشت

سحرگاهی یکی فصلی به صد تمکین

به صد گلزار گل در دست

به صد منقارموج  ناله بر لب

درم کوبید

 

به پای بسترم بنشت و با آه مسیحایی

لب چون غنچهء چشمم شگوفانید

 

عجب فصلی که یاد از خویش می داد و ز بیدادم

وجودی

لب به لب از عطر همت های اجدادم

نفس هایش پر از گرما

به لفظی مهر بار و با نگاهی خسته از دوران

به من چندی  سخن از زادگاه دور دستم گفت

سخن از مردم آزاده و همت پرستم گفت

 

و آنگه رشتهء  گفتار را بر پنجه ی لب های خشکم کرد

که تا از برگ های دفتر عمرم

"که با خون جگر بنوشته ام هر فصل و بابش را" 

سخن گویم

 

به او گفتم چو بر گشتی برو نزد نیاکانم

بگو با هر یکی ا فسانهء این درد و ارمانم

 

 

درود از من به حافظ گوی و از روز پریشانم

بگو زلف سخن ژولیده شد، راهی نمی دانم

بگو بار دگر برگرد

نقاب از چهرهء اندیشه ها بگشا

که فطرت ها حجاب جهل پوشیدند

 

سپس یک دسته آوازم به دست کردگار بلخ بسپار و بگو دردا

هنوزهم مردمت معشوقه در بیگانه می جویند

چو بسپردی

به فردوسی پیام تلخ مرگ هویتم را بر

بگو آری هنوزهم واژه های گوهرینت را 

به نیم جو نمی گیرند

 

بگو با رابعه  آن خواهر غلتیده در خونم

که در حماسه های عشق ورزان ره همت

نشانی از غرورت نیست

و در برگ کتاب دادران قصه پردازت

حدیث جان کنی هایت نمی بینم

 

به بو مسلم بگو در کشورت ننگ است آزادی

که تا باشد به پاس همت آزادگی اش باز برگردد

 

و پس آنگه 

برو در جستجوی آفتاب خاور بی نور

بگو در پهنهء گیتی

یکی افتاده یی دیدم که این شور و نوا دارد

 

بیا زدتشت

بیا زدتشت نیک آیین

 

بیا بار دگر بر حنجرم گفتار نیک آموز

بیا بار دگر بر کرده ام کردار نیک اموز

بیا بار دگر بر فطرتم  پندار نیک اموز

 

که این اخوت گزینی ها 

مرا نا آشنا باشد

چراغ اجنبی در کلبهء من ناروا باشد

 

بگو برگرد

بگو بهر خدا برگرد

که انسان باز میل دلقکی دارد.

من ایرانم

گزیدهء سوم: پایان یک سکوت

برگردان شده از زبان های دیگر

گزیدهء دوم: بهار بیداری

گزیدهء یکم: موسم خموش