دکلمه ها

Badakhshani on Facebook

We have 3 guests and no members online

روشنفکر کارا و ناکارا

روشنفکر کیست و چه مسوولیتی دارد؟ ویا به تعبیر درست تری، روشنفکری چیست و دارندهء این پیشه از چه اصالتی باید برخوردار باشد؟

در جامعه ما یک وابستگیء مطلق حکم فرماست. روشنفکر ما نمی تواند بیرون از دایره های ایدولوژیک و سمت و سویی اش بیندیشد. من البته منکر زورگویی ها و فرهنگ ستیزی های دولت های گذشته و کنونی نیستم. ولی این به آن معنی نیست که روشنفکر ما کم کاری، بی ظرفیتی و وابستگی اش را به این زور گویی ها توجیه کند. 

روشنفکری پیشه یی است با یک حس اخلاقی. پس مسوولیت پذیری زیربنایی ترین مَنُش یک روشنفکر است. گرچه جامعه است که روشنفکر و نیاز به روشنفکر را می آفریند و ایجاد می کند، مگر جامعه یی برای انجام دادن این کار باید از سر و سامانی برخوردار باشد. به عبارت دگر در گام نخست باید آن جامعهء روشنفکر-گزین و روشنفکر-پسند را ساخت. 

اندیشمندان روشنفکران را به دوسته بخش کرده اند: یکی روشنفکران کارا و دیگر روشنفکران ناکارا. مطرح کردن، تعریف کردن و کاوش چالش ها و پیشنهاد راه های برون رفت از آن ها از ویژگی های یک روشنفکر کارا است. روشنفکر ناکارا را می توان در یک جمله خلاصه کرد: او توان »رسوا شدن« را ندارد و »خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو«، شعار زنده گی اش است. 

از دیگاه من یکی از مهمترین ویژگی های یک روشنفکر همین توان »رسوا شدن» است. رسوا شدن نه معنی چلیپا کشیدن روی هرچه ارزش است، مگر به معنی قد برافراشتن، ایستادگی و پرخاش کردن در برابر سنت های کهنه و باور های که سد راه پیشرفت و تغییر در جامعه می شوند است. یعنی بیقراری، تکاپو، شوری آفرینی، نقد و ایرادگیری، تابو شکنی و به پرسش کشیدن سنت ها و اصالت ها اند که روشنفکر را از توده جدا می کند. 

اصالت دیگر روشنفکر وارستگی است. روشنفکر نمی تواند در سایه قدرت های سیاسی و به نفع دولتی ویا ارگانی قلم بزند. روشنفکر باید از تمام این بند ها وارسته باشد چون در غیر آن وابسته بودنش وجدان آگاه و پرسشگرش را که تجلیگاه واقیعت های جامعه است به آلودگی و پلشتی می کشاند و روشنفکر پرخاشجو، پرسشگر و تابو شکن به یک مداح سیاسی و یک بلی گویی اجتماعی تبدیل می کند.  

گاهی حتا فردیت روشنفکر مطرح نیست. چون او حنجره هرازان بی نوایی است که به خاموش محکوم شده اند. به این تعبیر روشنفکر وسیلهء برای بیان واقیعت های تلخ و تار جامعه است. پس روشنفکری نباید برای مطرح شدن خودش قلم بزند. 

به گمان من یک روشنفکر راستین آیینهء سه بُعدیی را مانند است که یک بُعدش نمایانگر درک و فهم تاریخ، فلسفه و جهان بینی های است که تهداب جامعه بر آن ها استوار است، بعدش دیگرش نمایانگر شناخت ژرف نیاز ها و روش های امروزین سیاسی و اجتماعی جامعه و دیگری هم دربردارندهء جامعه ایده آلی است که روشنفکر در گمان سالم و پرسشگرش پروریده است. پس کار روشنفکر کشیدن توده ها به سوی فرداست. کار روشنفکر خورشید شدن و در دل تیرگی های نهادینه شده در روان مردم خلیدن است، حتا اگر تیرگی و دون همتی به ارزشی هم مبدل شده باشد. کار روشنفکر نه دکانداریی سیاسی است و نه مداحی اجتماعی.  

البته روشنفکران انگشت شماری را که خون شان را در رهء باور و اندیشه شان ریختند نمی توانیم نادیده بگیریم. مگر از سوی دیگر درست همین است که مسآله را درد آورتر می کند. روشنفکر سالخوردهء امروز همرهان و هم-باوران همان فرزندان صادق و دلباختهء این خاک بودند. ولی چرا امروزه نبض آن اصالت ها و باور ها در هیچ یک از ایشان نمی تپد؟ پرسش بنیادینی که در اینجا پیش می آید این است که، آیا هیچگاهی به آن اصالت ها و مسوولیت های روشنفکریی که پیشگامان ما با نقد جانشان از آن دفاع کردند، باورمند بوده ایم؟

اگر پاسخ مان نه خیر است، دست از عوام فریبی و از خود فریبی برداریم. اگر پاسخ مان بلی است، وجدانمان را داور کنیم و بپذیریم که در این سه دهه پایانی از کوچکترین مسوولیت پذیریی برخوردار نبوده ایم، و نفرین بفرستم کم کاری مان را. 


دانشگاه آمستردام - ۱۶ فیبروی ۲۰۱۲