دکلمه ها

Badakhshani on Facebook

We have 3 guests and no members online

من هر روز عاشق می شدم

من هر روز عاشق می شدم. به ویژه وقتی پدرم ماه به ماه برای خرید دو کیلو برنج و نیم کیلو روغن فروش ده ها سیر سبزی و ده ها درزه رشقه و شفتل را به دوشم می سپرد و روانهء بازارم می کرد. از فروشگاه سبزی و علف تا مندوی پنج دقیقه بیش نبود. مگر این درازترین راهی بود که می پیمودم. تمام آروز های کودکی ام را در همین مسیر به خاک سپرده بودم. گاهی نگاهم را به کفشی می دوختم و گاهی به جامه یی که چشمم از تماشایش سیری نداشت. شاید من عاشق ترین و بی پول ترین خریدار آن پاپوش و تنپوش ها بودم. 

پس از فروش سبزی و علف سودایم را می خردیم و می رفتم تا عاشقانه شلغم پیاوه مادرم را به یاد شوربا ترین شوربای نخورده ام بخورم. چون آن دو کیلو برنج، حق مهمان روز مبادا بود.