مادرم مُرد، مگر ایستاده و بی باک
مرا با میز کهنهء دیوانسرای شهرمان الفتی است دیرینه، چون بی گمان کودک روان و اندیشه ام روی همین میز بزرگ شده است. هرگاه پیشت این میز می نشینم به پشت و رویش دست می کشم. گاهی می پندارم که نوازشم را درمیابد. سپس کتاب هایم را در یکی از گوشه هایش می گذارم و خودم را غرق فضایی می کنم آن میز هربار پس از نو ایجاد می کند.
گاهی می پرسمش که چه کسانی پیش از من و پس از من پشتش نسشته بودند؟ دوست دارم بدانم که آیا رفتار همه با او یک گونه است یا خیر؟ من هرچه می تپم او خاموشتر می شود و سکوت سنگینی را در چهره اش گواه می شوم.
من با باورمندیی شگفتی راز های زنده گی ام برایش داستان می کنم. شامگاهی پس از سکوتی مرگباری در پیچدگی های پیکرش به رازی پی بردم. میخ های بدنش و داغ های چکش نجار پیوسته دردش را فریاد می زدند.
»پیکرم نمایانگر داغ هایست که دست زورمند نجار بر من روا دیده است. رگانم گور گروهی میخ هاست. پوستم را با تیشهء ستم از من جدا کرده اند. ریشه ام در باغ خشکید و خودم را در کارگاه. چشمانم دندانه های ارهء را که بند بندم را از هم جدا می کرد، از یاد نخواهند برد. عمریست که میان این چهار دیوار در بندم. من جنگل زاده یی بودم با روان سبز و ددمنش. پدرم یادم نیست. مگر مادرم را خوب به یاد دارم، حتا جان کندنش را. من تازه دورهء نونهال بودن را پشت سر می گذاشتم که مادرم برای پاسداری آزادی اش ریشه هایش را از آب کشید. هرگاه باد برگ هایش به سخن می آورد همین یک آهنگ را زمزمه می کرد: من طراوتم را فدایی آزادی می کنم. بهتر است خشک شوم تا آنکه منت کش آب و خاک باشم.
و جنگل بر مادرم می خندید. من هم بر مادرم می خندیدم. وقتی درختان آب را سجده می کردند، مادرم پشت بر جنگل می کرد و نفرین به وابستگی فریاد می زد. مادرم زرد شد، مادرم خشکید و مادرم مُرد، مگر ایستاده و بی باک.
من به آب باور داشتم و به تقدیر سبز جنگل. تا آنگه که نجاری بیخ کنم کرد. اکنون پس از سال ها در بند بودن، همت و آزادگی مادرم را درک می کنم. هنوز هم می خندم مگر از شرمندگی. اکنون می دانم که جنگل جای خوبی برای خودکشی و رهایی از بند و وابستگی بوده است. اینجا هم می توانم خودکشی کنم. مگر برای آنکه حماقت کودکی ام را جبران کرده باشم، زنده خواهم ماند تا هرچه جبر است بر من روا دارند. درود بر مادرم و نفرین بر من و خوش باوری های من« .
امستردام - ۳۰ جنوری ۲۰۱۲
گاه: ۲:۴۷ شب
گزین گویه ها
-
من و سهراب و مشیری عزیز (255)
-
غرورم سرود مرگش را می خواند وقتی به گدایی برخاستم (480)
-
کودکان سرزمین من (412)
-
مادرم مُرد، مگر ایستاده و بی باک (433)
-
من هر روز عاشق می شدم (521)
-
آزادی (492)
-
عید و گرسنگان (119)
-
پستان ها تهی خواهند ماند (58)
-
نامهء از زندان (74)
-
درود مادر (57)
-
من عاشق فاحشه یی هستم (69)
-
قطره های خاکی (66)
-
از مرگ پدرم تا رهایی (50)
-
او بر آن است که مرا ترک کند (79)
-
چه بی رحمانه بی شرم است دخت رز (57)
-
کودکان عاشق (58)
-
امستردم مرا بشناس (79)
-
آغوشی که نبودنش را فریاد می زند (85)
-
کفش های بزرگ خدا (114)
-
شب را دوست دارم (78)
-
روزی در آغوش وحشی جنگل (396)
-
گفت و گویم با میز (354)
-
زن بودن چه گناه بزرگی (71)
-
راه سوم و گریز از ستیز (145)
-
در مرگ بهترین دوستم (71)
-
وقتی خانه برایم تنگ می شود (61)
-
وحشت پیراهنش (85)
-
روزنامهء خانه به دوشان (66)
-
گاهی دلم برای خودم تنگ می شود (596)
-
دمی با تو (102)
-
و روانم آبیی آبی (87)