و روانم آبیی آبی
گرچه دوست داشتم دلم دریایی باشد و روانم آبیی آبی. و با آب الفتی نداشتم. می ترسیدم که مباد پنجهء بی رحمش غرقم کند و خفه کند گلوی اندیشه هایم را. کشتی را دوست داشتم و به ساحل عشق می روزیدم، باری کشتی یگانه راهم بسوی نجات از چنگ آب بود. شگفت آور است، از وقتی با تو آشنا شده ام، دوست دارم پیوسته اندیشه ام را کانو بسازم و خودم را غرق در آغوشت.
گزین گویه ها
-
من و سهراب و مشیری عزیز (255)
-
غرورم سرود مرگش را می خواند وقتی به گدایی برخاستم (481)
-
کودکان سرزمین من (413)
-
مادرم مُرد، مگر ایستاده و بی باک (433)
-
من هر روز عاشق می شدم (521)
-
آزادی (492)
-
عید و گرسنگان (119)
-
پستان ها تهی خواهند ماند (58)
-
نامهء از زندان (74)
-
درود مادر (57)
-
من عاشق فاحشه یی هستم (69)
-
قطره های خاکی (66)
-
از مرگ پدرم تا رهایی (50)
-
او بر آن است که مرا ترک کند (79)
-
چه بی رحمانه بی شرم است دخت رز (57)
-
کودکان عاشق (58)
-
امستردم مرا بشناس (79)
-
آغوشی که نبودنش را فریاد می زند (85)
-
کفش های بزرگ خدا (114)
-
شب را دوست دارم (78)
-
روزی در آغوش وحشی جنگل (396)
-
گفت و گویم با میز (354)
-
زن بودن چه گناه بزرگی (71)
-
راه سوم و گریز از ستیز (145)
-
در مرگ بهترین دوستم (71)
-
وقتی خانه برایم تنگ می شود (61)
-
وحشت پیراهنش (85)
-
روزنامهء خانه به دوشان (66)
-
گاهی دلم برای خودم تنگ می شود (596)
-
دمی با تو (102)
-
و روانم آبیی آبی (88)