دکلمه ها

Badakhshani on Facebook

We have 2 guests and no members online

دمی با تو

من هیچگاهی سایه را دوست نداشتم. چون خونم خورشیدی است هرچه میان من و خورشید پرده می کشید دوستش نداشتم. حتا سایهء بید قامت خمیده یی که مرا در گرم ترین روز های تابستان از گرما نجات می داد را.  

وقتی برای نخستین بار زیر سایه یی خویشتنم را با دلهرگی و ترس تسلیم آغوشت کردم، با هر دمی که می گذشت، غرقتر در آغوشت می شدم، و کودک پیش داوری در من سالخورده تر می شد. وقتی سکوت را در آغوش تو تجربه کردم و آرامش فراگیر تن و روانم شد، سایه دوستداشتنی بود.