دمی با تو
من هیچگاهی سایه را دوست نداشتم. چون خونم خورشیدی است هرچه میان من و خورشید پرده می کشید دوستش نداشتم. حتا سایهء بید قامت خمیده یی که مرا در گرم ترین روز های تابستان از گرما نجات می داد را.
وقتی برای نخستین بار زیر سایه یی خویشتنم را با دلهرگی و ترس تسلیم آغوشت کردم، با هر دمی که می گذشت، غرقتر در آغوشت می شدم، و کودک پیش داوری در من سالخورده تر می شد. وقتی سکوت را در آغوش تو تجربه کردم و آرامش فراگیر تن و روانم شد، سایه دوستداشتنی بود.
گزین گویه ها
-
من و سهراب و مشیری عزیز (255)
-
غرورم سرود مرگش را می خواند وقتی به گدایی برخاستم (481)
-
کودکان سرزمین من (413)
-
مادرم مُرد، مگر ایستاده و بی باک (433)
-
من هر روز عاشق می شدم (521)
-
آزادی (492)
-
عید و گرسنگان (119)
-
پستان ها تهی خواهند ماند (58)
-
نامهء از زندان (74)
-
درود مادر (57)
-
من عاشق فاحشه یی هستم (69)
-
قطره های خاکی (66)
-
از مرگ پدرم تا رهایی (50)
-
او بر آن است که مرا ترک کند (79)
-
چه بی رحمانه بی شرم است دخت رز (57)
-
کودکان عاشق (58)
-
امستردم مرا بشناس (79)
-
آغوشی که نبودنش را فریاد می زند (85)
-
کفش های بزرگ خدا (114)
-
شب را دوست دارم (78)
-
روزی در آغوش وحشی جنگل (396)
-
گفت و گویم با میز (354)
-
زن بودن چه گناه بزرگی (71)
-
راه سوم و گریز از ستیز (145)
-
در مرگ بهترین دوستم (71)
-
وقتی خانه برایم تنگ می شود (61)
-
وحشت پیراهنش (85)
-
روزنامهء خانه به دوشان (66)
-
گاهی دلم برای خودم تنگ می شود (596)
-
دمی با تو (103)
-
و روانم آبیی آبی (88)