روزنامهء خانه به دوشان
امروز هوا سرد سرد است. کنار دروازهء خوراکه فروشی شهر مردی خانه بدوشی ایستاده است و روزنامهء خانه بدوشان را می فروشد. سرما پیکرش را به لرزه آورده است ولی او پیوسته می خندد. تبسمش آهنگ »ما خانه بدوشان غم سیلاب نداریم« را دارد.
چنان از ته دل سلام می کند که گویی روز بخیر آقا و روز بخیر خانم سرود زنده گیی اش باشد. مردمان هی می آیند و می روند و او می لرزد و با تبسمی سلام می کند. راستی گاهی هم شرمیده شرمیده می پرسد: آقا یوروء* به خانه بدوشان دارید، خانم نیم یوروء به خانه بدوشان دارید؟ آقایان و خانمان دست به جیب شان می برند و پول شان را می کشند و می گوینده: میده ندارم.
وقتی یک یورو بخشیدن اینقدر سخت است، چه سخت باشد وقتی کسی پا به سینه غرورش می نهد و از کسی یک یورو می طلبد.
بجز آن مرد خانه بدوش، همه زمستانی بودند، سرد و بیباک. روز با سرمایش می گذشت و او چون غولی ایستاده بود و تکرار می کرد: روزنامهء خانه بدوشان، روزنامهء خانه بدوشان.
امستردام ۲ دسیمبر ۲۰۱۰
*
گزین گویه ها
-
من و سهراب و مشیری عزیز (255)
-
غرورم سرود مرگش را می خواند وقتی به گدایی برخاستم (481)
-
کودکان سرزمین من (413)
-
مادرم مُرد، مگر ایستاده و بی باک (433)
-
من هر روز عاشق می شدم (521)
-
آزادی (492)
-
عید و گرسنگان (119)
-
پستان ها تهی خواهند ماند (58)
-
نامهء از زندان (74)
-
درود مادر (57)
-
من عاشق فاحشه یی هستم (69)
-
قطره های خاکی (66)
-
از مرگ پدرم تا رهایی (50)
-
او بر آن است که مرا ترک کند (79)
-
چه بی رحمانه بی شرم است دخت رز (57)
-
کودکان عاشق (58)
-
امستردم مرا بشناس (79)
-
آغوشی که نبودنش را فریاد می زند (85)
-
کفش های بزرگ خدا (114)
-
شب را دوست دارم (78)
-
روزی در آغوش وحشی جنگل (396)
-
گفت و گویم با میز (354)
-
زن بودن چه گناه بزرگی (71)
-
راه سوم و گریز از ستیز (145)
-
در مرگ بهترین دوستم (71)
-
وقتی خانه برایم تنگ می شود (61)
-
وحشت پیراهنش (85)
-
روزنامهء خانه به دوشان (67)
-
گاهی دلم برای خودم تنگ می شود (597)
-
دمی با تو (103)
-
و روانم آبیی آبی (88)