دکلمه ها

Badakhshani on Facebook

We have 2 guests and no members online

وحشت پیراهنش

هفته ها می شد که دستم به ابریشم بدنش نخورده بود. لبم جان می داد، برای برخورد با لبش. آرزوی در برگرفتنش هیچگاهی به این دوانگی در من هجوم نکرده بود. نفسم بجز به عزم بناگوشش بر نمی آمد. دستانم زوزه می کشیدند برای فشردن سینه هایش. روانم زنده گی را غرق در وی شدن تعریف می کرد و آمیختن با روح و تنش، وقتی در را برویم گشود. 

چه بگویم؟ تنها پیراهنش می توانست وحشت حکمفرما در من را درک کند. گویی پیراهنش بر آن بود که در من رشک را بر انگیزد. پیراهن چنان به پیکر آهنگینش پیچیده بود که گویی روان من باشد. وقتی درودم گفت، تبسم اش خانمان سوز بود و نگاه غرض آلودش تبه کار. کوله بارم را پرت کردم. فرصت کفش کشیدن را نداشتم. در برش گرفتم بوسه باران کنان. با هر گامی بسوی تخت خواب، لباس پارهء از من می ریخت و خواهش آمیختن با او سرکش تر می شد. مرا به تخت انداخت تا کفش هایم را در آورد. چنان کرد و سپس دست به مویش زده نرم نرمک آهنگ رقص کرد. 

 گویی خدا او را برای آزار دادن من آفریده بود. هرگاه که عزم به برخاستن می کردم، به گونه یی مانعم می شد. و بجای دستان تشنهء من دست خودش را به صورتش می کشید و بجای آنکه لبش میان دندان های من باشد، خود لبش را می گزید.