راه سوم و گریز از ستیز
دهکده یی را اندیشمندی بود پاک مغز و فراخ بین. او خودش را در اندیشه ها و اصالت های کهنه و پارین دهکده اش پیوسته در بند می دانست. روستا و روستاییان جایی برای دیگر اندیش و اندیشه ی دیگری نداشتند. او هرچه می گفت به کسی ویا به چیزی بر می خورد. وقتی از این همه تنگ بینی به ستوه آمد، کمر را به همت بربست و برای رهایی اش از آن بند و بست، در دل دهکده جهانی آفرید که مرز و بومش پرشور و بلند پرواز ترین اندیشه را فراخی می کرد.
پس از اندی آن جهان با انبوهی از اندیشه های ناب، چنان فراگیر شده بود که دهکده با تمام اصالت و دهکدگانش کوچک و ندیدنی می نمود.
در هنگام گذرم از آن دهکده، پرسشی دامنگیرم شد که، چگونه می تواند کسی جهانی با آن بزرگی را بیافریند و در شکستن ساختار و اصالت های دیرین دهکده یی نا توان باشد؟ من می گذشتم و جهان بزرگتر می شد و دهکده با تمامیت داشته هایش چون زخم کشنده ی در کنار پندار هایکه هر یک کلیدی بودند در های بسته ی اندیشه یی را، برجا و مانا بود. و از میان دهکده و جهان فریادی می آمد: با هزار راه نمی توان ناهمواری های رهی را از میان برد، بیاید دهکده را هموار کنیم.
هامبورگ ۰۱ - ۰۵ - ۲۰۱۱
گزین گویه ها
-
من و سهراب و مشیری عزیز (255)
-
غرورم سرود مرگش را می خواند وقتی به گدایی برخاستم (481)
-
کودکان سرزمین من (413)
-
مادرم مُرد، مگر ایستاده و بی باک (433)
-
من هر روز عاشق می شدم (521)
-
آزادی (492)
-
عید و گرسنگان (119)
-
پستان ها تهی خواهند ماند (58)
-
نامهء از زندان (74)
-
درود مادر (57)
-
من عاشق فاحشه یی هستم (69)
-
قطره های خاکی (66)
-
از مرگ پدرم تا رهایی (50)
-
او بر آن است که مرا ترک کند (79)
-
چه بی رحمانه بی شرم است دخت رز (57)
-
کودکان عاشق (58)
-
امستردم مرا بشناس (79)
-
آغوشی که نبودنش را فریاد می زند (85)
-
کفش های بزرگ خدا (114)
-
شب را دوست دارم (78)
-
روزی در آغوش وحشی جنگل (396)
-
گفت و گویم با میز (354)
-
زن بودن چه گناه بزرگی (71)
-
راه سوم و گریز از ستیز (146)
-
در مرگ بهترین دوستم (72)
-
وقتی خانه برایم تنگ می شود (62)
-
وحشت پیراهنش (86)
-
روزنامهء خانه به دوشان (67)
-
گاهی دلم برای خودم تنگ می شود (597)
-
دمی با تو (103)
-
و روانم آبیی آبی (88)