دکلمه ها

Badakhshani on Facebook

We have 3 guests and no members online

گفت و گویم با میز

روزگاری از خاموشی در گریز بودم. نمی دانم چرا؟ شاید برای آنکه به معنی درست شور پی نبرده بودم و یا اینکه در دریافت خاموشی پای فکرم لنگیده بود. همه شورزا بودم و شور خواه. گر خاموشی تاریکی بود من روشنی می شدم و اگر سکوت من نوا و اگر آتش من آب و گر سرد من مهرآلود.  

روزگاری شد که دلم برای شور و غوغا هم جای نداشت. دوست داشتم پیوسته به خاموشی پناه ببرم ولی غرور شور پرست رهگیرم می شد. همه را ترک کردم. عشق را کُشتم، دوست را پدرود کردم و خود را به خانهء سپردم که آغوش چهار دیوارش مگر برای من جا نداشت. و آنگاه بود که پایم در ترک خودم می لرزید و تا بی نهایتم فرزندان زبان اندیشه های طاقت فرسایی را قلم می زدند که پایانش را جان بها بود.  

برآن شدم که هرچه از ذات زبان در من پیداست یکباره روی کاغذی بریزم و خودم را رهایی بخشم. سپید برگی را روی میزم گذاشتم و درِ اندیشه را گشودم تا فرزندان ددمنُش زبان سرازیر شوند و بدوند تا نهایت آن برگ که مگر سپیدی اش گناهی نداشت.  

خامه زیر دست من و برگ زیر او در لرزه بود، و در میز سکوتی کام می راند، که آرزوی داشتن اش را روزگاری چشم به راه بودم. و پس پرسیدمش که چگونه می تواند گواه این همه بیداد در من باشد و خاموش نیز؟  

نوایی کشید که من درختی بودم، سبز و بارور. و زادهء جنگلی بودم، سبز کردار و سبز پندار. دست پلیدی نجاری مرا گرفتار  این در و دیوار کرده است. مگر نمی بینی که میخ های کوفته اش تا کجای روانم ریشته دوانیده اند؟ مگر نمی بینی که از هزاران پای سبز همین چهار خشکیده به یادگار دارم؟ مگر دست و پا بریده یی را آرام است؟ کدامین سکوت را جویایی؟ برو نجار را بکُش تا دیگر پیکر مرا میخ نکوبد و روان تو را واژه باران نکند. که تا این نجار زنده است، نه درختی را رهایی است و نه روانی را. 

 

دوازدهم اپریل ۲۰۱۱ - دانشگاه آزاد امستردم