دکلمه ها

Badakhshani on Facebook

We have 3 guests and no members online

روزی در آغوش وحشی جنگل

شعرم را دوست دارم، به ويژه وقتی پلی می شود میان من و روان آفرینشگر و سرگردانش. شعرم را دوست دارم، چون دستم را دست روانش داد. خلوتی می جستم تا خودم را بیشتر غرق اندیشه هایش کنم. شهر جایی درستی برای دیدنش نبود. نمی خواستم کسی و یا چیزی مگر تنهایی و خلوت شریک لحظه هایم با او باشد.  

شهر را ترک کردیم، ده را نیز. خود مان را به آغوش جنگلی سپردیم که برگ برگش از پیام سبز زنده گی جامه برتن کرده بود. راهی که به این جنگل می کشید، از گام گامش زیبایی می بارید. هردو سویی راه را با درختان بلند و سبز اراسته بودند. در چین چین روی این زندگان سبز یک جنگل راز و اسرار نهفته بود. من تنها تنم را بسویش می کشیدم، روانم لحظه های پیش از من خودش را به آغوش وحشی جنگل سپرده بود. وقتی پا در دامن سبزش گذاشتم، غوغایی بود از سکوت و آرامش.  

گاه خاموش، گاه با شوخی و خنده، گاه تُند و گاهی کُند خودمان را عرق تن جنگل می کردیم. در دل جنگل میان تپه های سبز آبی بود چون سیم فام. آب هم خوی جنگل را گرفته بود، وحشی و آرام. آهش را تنها زیر بال مرغابی ها می توانست شنید. چه آبی! می پنداشتم نقاشی باشد چیره دست چون هرچه در دور و برش بود را در پیکرش به تصویر کشیده بود. روان از خود گریخته ام نیز همان جان سکوت اختیار کرده بود.  

پیش از اینکه به آن خلوت برسیم، می بارید. وقتی باران شدت پیدا کرد زیری درختی رفتیم که باران بگذرد. مو هایش تر شده بود و پیکرش قصد تر شدن را داشت. اینکه در زیر آن درخت گواه چه روی و مویی بودم، تنها خودم می دانم و همان درخت. انشگتانم حسود می شدند وقتی قطره های باران روی نازکش را نوازش می دادند. پیکر کوچکش پیوسته مرا به خود می خواند ولی چیزی رهگیرم می شد.   

دوست داشتم باران بگذرد و او بالگشا شود تا سبزترین گوشه ها و من شاهد بلند پروازیش باشم. ویا جنگل چون غنچه لبش تنگ شود و راهی دیگری مگر آغوش من برای گریزش نماند. از بخت من باران ماند و ما دوباره رهرو شدیم.  

وقتی به آن خلوت و آب رسیدیم همه جا تر شده بود. ریگ های تر را کنار راندیم و پارچه ایکه با ما بود را هموار کردیم و نشستیم. وقت بی رحمانه می گذشت و ما می گفتیم و می خندیدیم و گاهی بر آب و گاهی بر یکدیگر خیره می شدیم. نگاهش هربار غرض آلودتر می شد. گاه گاهی مو های ریخته به شانه اش را یک سو می راند و مرا به تماشای بناگوشش وادار می کرد. دوست داشتم در گوشش آهنگی سر دهم:

اگر می شد

در این خلوت

روانم را به روی سینه هایت فرش می کردم

و خود را چکه چکه می چکانیدم به لب هایت

اگر پابند پیمانی نمی بودم

تو را می ریختم در کوره داغ هوس هایم

که تو در تنگ و چنگ پیکرم چون کودک سیماب می خفتی

و می پختم هر آنچه در تن است از غوره پیدا بود

و جنس آروزی ناب، در یک زن

 

مگر چیزی رهگیرم می شد و صبر پیشه می کردم و شاخ و برگ آن جنگل همه به شکیبایی من سرفرود می آوردند.

 

ادامه دارد...