دکلمه ها

Badakhshani on Facebook

We have 3 guests and no members online

کفش های بزرگ خدا

روستایی را بیچاره زنی بود با یک پسر و دختر. یگانه چیزی که داشتند ناداری و کم بغلی بود. دخترش کوچک بود و پسرش پنج سال داشت. مادر بیمار بود، و پسر پنج ساله نان آور خانه. پسرک برای به دست آوردن لقمه نانی روزانه کفش رنگ می کرد. 

روزی از روزها کسی برای رنگ کردن کفشش نزد او نمی آید. وقتی شب می شود پسرک خسته، نومید و با دست خالی و بی  نانش وارد خانه می شود. مادرش با خواهر کوچکش چشم به راه نان بودند. خوب سرانجام شب گاه خواب، پسرک از مادرش می پرسد، مادر جان چه فکر می آیا پا های خدا به اندازه خودش بزرگ اند؟ مادرش بلی می گوید. پسرک دمی می اندیشد و می گوید:‌ پس حتمن کفش هایش هم کلان است. مادر جان، آیا خدا مرا لایق رنگ کردن کفش هایش می دانسته باشد؟ چون اگر مرا بگذارد که کفش هایش را رنگ کنم و اگر مانند دیگران پولم را نخورد و توهینم نکند و برایم مزد فراوان بدهد، فکر  نکنم که در آن  جهان هم گرسنگی بکشیم.

مادرش خاموش بود! امید خدا شنیده باشد.