کفش های بزرگ خدا
روستایی را بیچاره زنی بود با یک پسر و دختر. یگانه چیزی که داشتند ناداری و کم بغلی بود. دخترش کوچک بود و پسرش پنج سال داشت. مادر بیمار بود، و پسر پنج ساله نان آور خانه. پسرک برای به دست آوردن لقمه نانی روزانه کفش رنگ می کرد.
روزی از روزها کسی برای رنگ کردن کفشش نزد او نمی آید. وقتی شب می شود پسرک خسته، نومید و با دست خالی و بی نانش وارد خانه می شود. مادرش با خواهر کوچکش چشم به راه نان بودند. خوب سرانجام شب گاه خواب، پسرک از مادرش می پرسد، مادر جان چه فکر می آیا پا های خدا به اندازه خودش بزرگ اند؟ مادرش بلی می گوید. پسرک دمی می اندیشد و می گوید: پس حتمن کفش هایش هم کلان است. مادر جان، آیا خدا مرا لایق رنگ کردن کفش هایش می دانسته باشد؟ چون اگر مرا بگذارد که کفش هایش را رنگ کنم و اگر مانند دیگران پولم را نخورد و توهینم نکند و برایم مزد فراوان بدهد، فکر نکنم که در آن جهان هم گرسنگی بکشیم.
مادرش خاموش بود! امید خدا شنیده باشد.
گزین گویه ها
-
من و سهراب و مشیری عزیز (255)
-
غرورم سرود مرگش را می خواند وقتی به گدایی برخاستم (481)
-
کودکان سرزمین من (413)
-
مادرم مُرد، مگر ایستاده و بی باک (433)
-
من هر روز عاشق می شدم (521)
-
آزادی (492)
-
عید و گرسنگان (119)
-
پستان ها تهی خواهند ماند (58)
-
نامهء از زندان (74)
-
درود مادر (57)
-
من عاشق فاحشه یی هستم (69)
-
قطره های خاکی (66)
-
از مرگ پدرم تا رهایی (50)
-
او بر آن است که مرا ترک کند (79)
-
چه بی رحمانه بی شرم است دخت رز (57)
-
کودکان عاشق (58)
-
امستردم مرا بشناس (79)
-
آغوشی که نبودنش را فریاد می زند (85)
-
کفش های بزرگ خدا (115)
-
شب را دوست دارم (79)
-
روزی در آغوش وحشی جنگل (397)
-
گفت و گویم با میز (355)
-
زن بودن چه گناه بزرگی (72)
-
راه سوم و گریز از ستیز (146)
-
در مرگ بهترین دوستم (72)
-
وقتی خانه برایم تنگ می شود (62)
-
وحشت پیراهنش (86)
-
روزنامهء خانه به دوشان (67)
-
گاهی دلم برای خودم تنگ می شود (597)
-
دمی با تو (103)
-
و روانم آبیی آبی (88)