دکلمه ها

Badakhshani on Facebook

We have 4 guests and no members online

آغوشی که نبودنش را فریاد می زند

وقتی به سویش می روم وقت چنان کُند می گذرد که گویی پایش شکسته باشد. و من با هر دمی که می گذرد، ناشکیباتر می شوم برایم دیدنش. تا به او می رسم چنان در روان وقت جاری می شوم، که وقت خوی شتابزدهء مرا اختیار می کند و می گذرد تُند و بی رحمانه، وقتی دستم شانه مویش می شود و آرامگاه پیکر عاصی و گنه جویش.  

وقت گاهی فاصلهء می شود میان دو بوسه. تا لبم از لبش جدا می شود روز و شب از خجلت کوتاهی به آغوش یکدیگر پناه می برند و من ناگزیر ترکش می کنم با لب تشنه و آغوشی که نبودنش را فریاد می زند.

کاش وقت را دلی بود و می توانست تصور کند که چه قیامتی برسرم می گذرد وقتی بناگوش و سینه هایش را نبوسیده می گذرم.  

کاش وقت را چشمی بود و می خواند که زنخدانش با چه آیه یی مرا به سجده می خواند و آغوشش چه حکمی برای غرق کردنم دارد.  

های دشمن بی معرفت لحظه ها!

بمان که پیکرش را هزار بوسه وامدارم و درخشیدنم باید بر غوره ها و پهنه های بدنش.