آغوشی که نبودنش را فریاد می زند
وقتی به سویش می روم وقت چنان کُند می گذرد که گویی پایش شکسته باشد. و من با هر دمی که می گذرد، ناشکیباتر می شوم برایم دیدنش. تا به او می رسم چنان در روان وقت جاری می شوم، که وقت خوی شتابزدهء مرا اختیار می کند و می گذرد تُند و بی رحمانه، وقتی دستم شانه مویش می شود و آرامگاه پیکر عاصی و گنه جویش.
وقت گاهی فاصلهء می شود میان دو بوسه. تا لبم از لبش جدا می شود روز و شب از خجلت کوتاهی به آغوش یکدیگر پناه می برند و من ناگزیر ترکش می کنم با لب تشنه و آغوشی که نبودنش را فریاد می زند.
کاش وقت را دلی بود و می توانست تصور کند که چه قیامتی برسرم می گذرد وقتی بناگوش و سینه هایش را نبوسیده می گذرم.
کاش وقت را چشمی بود و می خواند که زنخدانش با چه آیه یی مرا به سجده می خواند و آغوشش چه حکمی برای غرق کردنم دارد.
های دشمن بی معرفت لحظه ها!
بمان که پیکرش را هزار بوسه وامدارم و درخشیدنم باید بر غوره ها و پهنه های بدنش.
گزین گویه ها
-
من و سهراب و مشیری عزیز (255)
-
غرورم سرود مرگش را می خواند وقتی به گدایی برخاستم (481)
-
کودکان سرزمین من (413)
-
مادرم مُرد، مگر ایستاده و بی باک (433)
-
من هر روز عاشق می شدم (521)
-
آزادی (492)
-
عید و گرسنگان (119)
-
پستان ها تهی خواهند ماند (58)
-
نامهء از زندان (74)
-
درود مادر (57)
-
من عاشق فاحشه یی هستم (69)
-
قطره های خاکی (66)
-
از مرگ پدرم تا رهایی (50)
-
او بر آن است که مرا ترک کند (79)
-
چه بی رحمانه بی شرم است دخت رز (57)
-
کودکان عاشق (58)
-
امستردم مرا بشناس (79)
-
آغوشی که نبودنش را فریاد می زند (86)
-
کفش های بزرگ خدا (115)
-
شب را دوست دارم (79)
-
روزی در آغوش وحشی جنگل (397)
-
گفت و گویم با میز (355)
-
زن بودن چه گناه بزرگی (72)
-
راه سوم و گریز از ستیز (146)
-
در مرگ بهترین دوستم (72)
-
وقتی خانه برایم تنگ می شود (62)
-
وحشت پیراهنش (86)
-
روزنامهء خانه به دوشان (67)
-
گاهی دلم برای خودم تنگ می شود (597)
-
دمی با تو (103)
-
و روانم آبیی آبی (88)