دکلمه ها

Badakhshani on Facebook

We have 3 guests and no members online

امستردم مرا بشناس

درست ناف مرا جایی دیگری از من جدا کردند و می دانم که گواه آغاز رفتار و گفتارم نبودی. مگر روانم با کوچه هایت آغشته است و سنگ سنگت را بیاد دارم. من اگر گواه بزرگ شدنت نبودم، تو بودی. یاد است وقتی آمدم کودکی بیش نبودم. یادت است که گاهی به دروغ و گاهی براستی خودم را در کوچه های یکرنگ و یکنواختت گم می کردم؟ و هرگاه خودم را غرق آغوشت می کردم، مانند پیکر شکستهء صدفی مرا به کنارت می راندی؟ 

تو با همه انکارت از وجود من پیوسته با منی، تا دل بدخشان زیبایم و تا دل دور افتاده ترین روستایش. بدخشانی که مرا کمتر از تو در کنارش داشت هنوز خاطره هایم را در گوش سنگ و چوبش تکرار می کند. مگر خاطره هایم در خیابان های تو، چون مرد خانه به دوشی خود را به هر دری می زنند و دروازه ها را به رویشان بسته تر می یابند. 

بگو، چرا وقتی ترا تا دل نبضم می زییم و آغوشم را پیوسته باز می کنم، چشمت را می بندی و دلت جایی برای من ندارد؟ من می سرایم و می نویسم و غرق می شوم در تو، تو ناشنوده و ناخوانده می رمی و می کشی دامنت را از من.  

آمستردام مرا بشناس، که پروردهء آغوش تو ام.