دکلمه ها

Badakhshani on Facebook

We have 4 guests and no members online

چه بی رحمانه بی شرم است دخت رز

داستان آشنایی مان را هیچگاهی فراموش نخواهم کرد. نمی دانم چندمین شب دهمین زمستان تنهایی ام بود که سرمای توان فرسا مرا وادار کرد که به آغوش گرم میخانه یی پناه ببرم. وقتی چشم به چهره اش دوختم، دریافتم که مرا چیزی دیگری به آنجا کشیده است، نه گریز از سرما. 

از تمام روان های که آنجا بودند، سرگردانی و پیچدگی می تراوید، همچون روان من. کسی برای گریز از روزمرگی ها، کسی برای کِشتن و کسی برای کُشتن سکوت و خلوت در روان شورزایش به آنجا آمده بود. و او هم مجلس آرا بود.  

دوست داشتم که تنها مجلس آرایی من باشد و تنها دست من نوازشگر پیکر آهنگین و نیمه برهنه اش. مگر با آنکه با من بود بی من بود. او خوب می دانست که دل های سودا زده، جایی مگر آغوش شوخ او ندارند و فخرش را قیمت می فروخت. و گاهی پیکرش را آماج یک میخانه دست می کرد و همه را به خود می خواند و من می سرودم: 

 

چه وحشیانه می خواند مرا سویش
چه بی رحمانه بی شرم است دخت رز

 

۲۷ − ۰۶ − ۲۰۱۱

گاه:‌ ۰۳:۱۰

آمستردام