چه بی رحمانه بی شرم است دخت رز
داستان آشنایی مان را هیچگاهی فراموش نخواهم کرد. نمی دانم چندمین شب دهمین زمستان تنهایی ام بود که سرمای توان فرسا مرا وادار کرد که به آغوش گرم میخانه یی پناه ببرم. وقتی چشم به چهره اش دوختم، دریافتم که مرا چیزی دیگری به آنجا کشیده است، نه گریز از سرما.
از تمام روان های که آنجا بودند، سرگردانی و پیچدگی می تراوید، همچون روان من. کسی برای گریز از روزمرگی ها، کسی برای کِشتن و کسی برای کُشتن سکوت و خلوت در روان شورزایش به آنجا آمده بود. و او هم مجلس آرا بود.
دوست داشتم که تنها مجلس آرایی من باشد و تنها دست من نوازشگر پیکر آهنگین و نیمه برهنه اش. مگر با آنکه با من بود بی من بود. او خوب می دانست که دل های سودا زده، جایی مگر آغوش شوخ او ندارند و فخرش را قیمت می فروخت. و گاهی پیکرش را آماج یک میخانه دست می کرد و همه را به خود می خواند و من می سرودم:
چه وحشیانه می خواند مرا سویش
چه بی رحمانه بی شرم است دخت رز
۲۷ − ۰۶ − ۲۰۱۱
گاه: ۰۳:۱۰
آمستردام
گزین گویه ها
-
من و سهراب و مشیری عزیز (255)
-
غرورم سرود مرگش را می خواند وقتی به گدایی برخاستم (481)
-
کودکان سرزمین من (413)
-
مادرم مُرد، مگر ایستاده و بی باک (433)
-
من هر روز عاشق می شدم (521)
-
آزادی (492)
-
عید و گرسنگان (119)
-
پستان ها تهی خواهند ماند (58)
-
نامهء از زندان (74)
-
درود مادر (57)
-
من عاشق فاحشه یی هستم (69)
-
قطره های خاکی (66)
-
از مرگ پدرم تا رهایی (50)
-
او بر آن است که مرا ترک کند (79)
-
چه بی رحمانه بی شرم است دخت رز (58)
-
کودکان عاشق (59)
-
امستردم مرا بشناس (80)
-
آغوشی که نبودنش را فریاد می زند (86)
-
کفش های بزرگ خدا (115)
-
شب را دوست دارم (79)
-
روزی در آغوش وحشی جنگل (397)
-
گفت و گویم با میز (355)
-
زن بودن چه گناه بزرگی (72)
-
راه سوم و گریز از ستیز (146)
-
در مرگ بهترین دوستم (72)
-
وقتی خانه برایم تنگ می شود (62)
-
وحشت پیراهنش (86)
-
روزنامهء خانه به دوشان (67)
-
گاهی دلم برای خودم تنگ می شود (597)
-
دمی با تو (103)
-
و روانم آبیی آبی (88)