او بر آن است که مرا ترک کند
او بر آن است که مرا ترک کند و من به ساده دلی اش می خندم. و اگر می دانست که چه داغی بر روانم گذاشته و بودنش تا کجایی هستی ام ریشه دوانیده است، خودش هم می خندید.
من درکش می کنم!
چه بار ها که خودم به قصد ترک کردنم آستین بالا زدم. روان سرگردان و شوریده ام گاهی خودم را هم فزونی می کند. قول دادم که رهگیرش نمی شوم مگر قول نداد که با رفتنش خاطره هایم را به همان گونهء که دلم را دزیده بود، بدزدد و ترکِ ترکم کند.
گفتمش نگران نباشد!
وقتی ترکم کرد دلم در میدان نمی ماند چون سینه ام با تمام تنگی اش هنوز هزار دل شوریده را جا دارد.
گزین گویه ها
-
من و سهراب و مشیری عزیز (255)
-
غرورم سرود مرگش را می خواند وقتی به گدایی برخاستم (481)
-
کودکان سرزمین من (413)
-
مادرم مُرد، مگر ایستاده و بی باک (433)
-
من هر روز عاشق می شدم (521)
-
آزادی (492)
-
عید و گرسنگان (119)
-
پستان ها تهی خواهند ماند (58)
-
نامهء از زندان (74)
-
درود مادر (57)
-
من عاشق فاحشه یی هستم (69)
-
قطره های خاکی (66)
-
از مرگ پدرم تا رهایی (50)
-
او بر آن است که مرا ترک کند (80)
-
چه بی رحمانه بی شرم است دخت رز (58)
-
کودکان عاشق (59)
-
امستردم مرا بشناس (80)
-
آغوشی که نبودنش را فریاد می زند (86)
-
کفش های بزرگ خدا (115)
-
شب را دوست دارم (79)
-
روزی در آغوش وحشی جنگل (397)
-
گفت و گویم با میز (355)
-
زن بودن چه گناه بزرگی (72)
-
راه سوم و گریز از ستیز (146)
-
در مرگ بهترین دوستم (72)
-
وقتی خانه برایم تنگ می شود (62)
-
وحشت پیراهنش (86)
-
روزنامهء خانه به دوشان (67)
-
گاهی دلم برای خودم تنگ می شود (597)
-
دمی با تو (103)
-
و روانم آبیی آبی (88)