دکلمه ها

Badakhshani on Facebook

We have 6 guests and no members online

درود مادر

با وجود آنکه دمی از دلم دور نیستی، جایت پوسته خالی است. چه شب ها و روز ها که می خواهم سر را روی زانو هایت بگذارم و کودک بودنم را دوباره و چند باره باززیم. امروز دلم هوس شگفتی کرده است. گرفتار خواهش سرکشی هستم که هیچ رهایم نمی کند. دلم برای کودک بودنم می تپد.

یادت است، وقتی با زبان شکسته ام برایت از آرزو هایم می گفتم؟ و یادت است که چقدر عاشق بزرگ شدن بودم و آموختن؟ یادم است که روزی پزشک می شدم و روزی و روزی نویسنده، روزی ستاره شناس می شدم و روزی فیلسوف، روزی آموزگار می شدم و روزی نجار و تو می خندیدی و دست فرخنده ات را بر سرم می کشیدی و می گفتی »تو هرچه بخواهی می شوی، مادرت به توانایی ات باور دارد«.

مادر، می دانی باورمند بودنت تخم چه آتشی را در روانم کاشته و همت را چگونه در میانم پیاده کرده است؟ چون کمرم به باورمندیی تو بسته شده بود، بخت اگر سنگ هم بارید من رفتم. هیچ کُتلی برایم کُتل نشد و هیچ کوهی تاب اراده ام را نیاورد. رفتم تا دل زبان و تا مرز های بیم آور اندیشه. پرسیدم و پرسیده شدم. آزمودم و آزموده شدم و تمام شیب و فراز های روزگار را تا امروز پیمودم.

اکنون می خواهم تمام دست آورد هایم را برای یک روز کودک بودن بر باد فنا دهم. چون می خواهم یک بار دیگر با روان برهنه و بی لکه ام نگاهی به جهان کنم و بروم تا دیروقت شب بی باکانه بازی کنم و بیایم تا یک بار دیگر مگو نگویی مادرانه ات را آروین کنم.