Follow me on Facebook

ما 2 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم

ترا من دوست میدارم

به یادم است آن شام سیاه
هرگز نخواهد رفت از یادم
که امواج صدای دلنوازت را
برای  واپسین بار، از گلوی سرد تفلن شنیدم

و یادم است از زیبا
نخواهد رفت از یادم
که با آوای بشکسته به من گفتی
فراموشم نخواهی کرد

و یادم است
هرگاهی که اشکم دامن دل را
 چو سیل از بیخ بر می کند
می گفتی: ترا من دوست میدارم
و خواهم داشت

و می گفتی
دلم را نیک می دارم که جای توست
و هرگز رهروی دیگر نخواهد کوفت
این در را
وگر جز شانه های تو کند عزم خمیدن
بشکنم سر را

به یادم است آن خواب و خیال و آرزو هامان
و پر بگشودن و پروازمان تا دشت های دور و ناپیدا
ترا من دوست دارم ها
فراموشم نکن هرگز فراموشت نخواهم کرد گفتن ها

مگر ای کدخدای این دل  ویران
ایا از بیکران تا باکران هستی ام پیدا
چه شد آن بست و پیمان را؟

سرت را شانه ی دیگر
دلت را کدخدایی و پر و بالت خیال و آروز و عشق و سودای کسی جز من
برو بی من، برو پرواز کن پرواز

و ما هم می رویم بی تو
من و تنهایی و یادت

 

گاه: 03:16 شب، آمستردام
 2008-08-18