Follow me on Facebook

ما 2 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم

باغ یک فاجعهء دوران است

روزگاری در باغ
وقتی سه برگه گلی می آورد
بمبیرک دور و برش پر می زد
و به اخلاص تمام
چهره اش می بوسید
پیکرش می بویید 

روزگاری در باغ
سبزه می رُست از اندیشهء باران فارغ
و گل خار به امید شگوفایی اش
غنچه می کاشت سرو پایش را 

روزگاری در باغ
سیب با بید  هم آغوش نبود
و کسی عطر گل سنجد را
از تن باد نمی شست از آز

روزگاری در باغ
الفتی بود میان گل و برگ و علف و پرتوی مهر

روزگاریست در باغ
کُرتهء سبز درخت
لکه دار قدم تارتَنَک ها شده ا ست
و میان دو درخت
هیچ پیوندی جز خشکی نیست
بمبیرک آواره
سبزه ها از پی آب
رفته اند در دل بیم آور خاک
الفت مهر در آتش زدن و
باغ یک فاجعهء دوران است


امستردام - ۱۲ سپتمبر ۲۰۱۱
گاه: ۲۳:۱۰