Follow me on Facebook

ما 4 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم

کودک و خدا

اگر روزی خدا گوید که من باری خدا گویم

نمی گویم

 

اگر روزی خدا گوید، چرا نامش نمی گویم

نمی گو یم

 

اگر باری دگر پرسد

چرا راهش نمی جویم

به او گویم

 

بسا بیچاره طفلانی که می گفتند نامت را

بسا پر درد مادر ها که جوییدند راهت را

 

هزاران شیخ و صد راهب

بسا سجاده و مطرب

که جان دادند و کوشیدند

 تا یابند مکانت را

 

ولی یک بار در گوش ات صدای کودکان نامد

فغان و ناله و شور نوای مادران نامد

به فصل قتل شیخ و راهب و مطرب خزان نامد

 

کنون در من چه می جویی؟

مرا بسپار،  بسپردم ترا من با فراموشی

 

برو در آسمان دور

که دیگر خسته ام از گفتن نامت

ترا هرگز نمی جویم

دگر نامت نمی گویم

نمی گویم 

نمی گویم

دگر نامت نمی گویم

شنیدم کودکی افتاده در پای یکی تربت  

که از ابر نگاهش لعل می بارید

همین شور و نوا را داشت