World
مهمان گرامی درود
من غفران بدخشانی هستم و در تابستان سال 1361 خورشیدی در استان ادب پرور بدخشان، استانی که به فرزندانش ز گهواره تا گور ادب و آیین سخن می آموزد، پای در گیتی گذاشتم. سپاس گذارم آن دیار نوا های جاودان را، آن مادر مهربان را که مرا آفرید، در آغوش گرفت، "عشق" را آموخت و با زیبایی آشنا ساخت.
تا پایان دوره ی دبستانم در دامنه های پرمهر کوهسار زادگاهم به سر بردم و سپس دست روزگار و جنگ نابکار در نوبهار اشک مرا هم از آن دیار آشنا رهسپار دیاران ناآشنا نمود. از آنگاه بدینسو در کشور هالند زندگی می کنم و در دانشگاه آزاد شهر امستردم جویای دانشم.
من در کنار دانش آموزی بیشتر از فرصتم را در خوانش فلسفه، اندیشه های رامیاری و آثار و فلسفه سخن سرایان بزرگ پارسی – دری چون: میرزا عبدالقادر بیدل، مولانا جلال الدین محمد بلخی، حکیم عمر خیام، خواجه حافظ شیرازی، سعدی شیرازی، فرید الدین عطار و البته فردوسی بزرگ: آنیکه
بسا رنج بردی در آن سال سی
عجم زنده کردی بدان پارسی
و دیگر پارسیان بزرگ با شوع و ذوق فراوان به خرچ می دهم. و در موسیقی هم گه گاهی که از روزمرگی های یکنواخت و دلگیر دلم به تنگ می آید، در جست و جوی آن بلند کوه موسیقی می شوم، تا امواج جان گداز سازش پیکر خسته و افسرده ی مرا آهسته آهسته از بحر نابودی ها بسوی ساحل نجات بکشاند.
به استاد سرآهنگ
وگه کاهی که من در چنگ وحشت آفرین لحظه را تنهای تنهایم
وگه گاهی که با یاد خدایان سخن آفر
ره ی اندیشه پیمایم
ویاگاهی که می خواهم
دری آن ناله های جانگداز و جاویدان برخویش
ویاگاهی چو شبنم
نفس بر دوشم و بال و پر پرواز بکاشیم
ترا جویم
که تا باشد
نوایت قطره ای ریزد
به کام تشنه ی گوشم
در کنار این همه از چندی بدین سو مشق تبله می کنم، و به زبان ساده دستم کم کم به هارمونیه و توله هم می گرده.
سخن کوتاه
نه وحدت سرایم، نه کثرت نوایم
فنایم فنایم ، فنایم فنایم
نه پاسی که گردون فرازد خرامم
نه دستی که بندد تعین حنایم
اگر آسمانم عروجی ندارم
اگر آفتابم همان بی ضیایم
نه عکسم مقابل، نه شخصم معین
خیال آفرین حیرت خود نمایم
زصفر ا ست در دست، تحقیق جامم
حساب جنون بر خرد می فزایم
سلامت کی می جوید از دانه من
هوس کوب دندان هفت آسیایم
درین چهارسویم، چه سودا چه سودی
چو صبح از نفس مایگان هوایم
چه مقدار وحشت، کمین است فرصت
که با هر نفس باید از خود برایم
شعور است آثار موجود بودن
من بیخبر هرکجایم ، کجایم
لباس تعلق خیال است بیدل
گره نیست جز من به بند قبایم
سپاس فراوان
بدخشانی