شعر

ساعت

 

ساعت
دَروگری که رنگ موهایم را می‌دزدد
ساعت
دست ناشسته‌یی
بر تن غوره‌انگورهایی که حسرت شراب‌شدن را
روی کباب می‌پاشند
ساعت 
رهروی سگ‌جان
ساعت
عقربه‌زاری طراوت‌آشام

رابعه* می‌گوید 
به ثانیه‌گرد رحم نکنم
بدزدم گام‌های کوچکش را 
و «دوازده» را جای «سه» 
«شش» را جای «نُه» بگذارم 
تا عقربه‌ها هوش‌پرک شوند 
و‌ راه زمان را گم کنند 
صِوَر* می‌گوید 
شاید اینگونه
تابستان دیرتر بماند 
غوره‌انگورها آرزوشان را بپزند 
و مستی
خاری شود بر پای جوان‌مرگی‌ها

* خواهرانم